سلام دوستای گلم
امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه شاد و سر حال باشین
این اولین باره که دارم تو وبلاگم به جز شعر و متن چیز دیگه ای می نویسم
پس تعجب نکنین من خودمم(بهار)
راستش اومدم یه چیزی بهتون بگم ولی خیلی واسم سخته...
می خوام برای یه مدتی دست از سر بلاگفا و شما دوستای گلم بردارم
خیلی سخته برام دل کندن از این دوستای خوب مهربون و وبلاگ نویسی .....
نزدیک به 2 ساله که وبلاگ می نویسم وبلاگ قبلیم یادآور خاطرات تلخ و شیرینی بود ولی با همه این ها برای همیشه از دستش دادم.....درست روز تولد وبلاگ قبلیم یه وبلاگ دیگه درست کردم که همینه که دارین می بینین امروز هم یک ماهه شده نی نی کوشولومون
برای یه مدت میرم ولی یه موقع فکر نکنین واسه همیشه میرم هااااااا
قربون همه ی دوستای گلم برم
خیلی دوستون دارم و خیلی واسم عزیز هستین
ببخشین اگه خبرتون نکردم واسه این آپم
آرزومند آرزوهایتان
.
.
.
.
.
.
بهار

اینم واسه تولد وبلاگ کوشولوممممممم

درزمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی هاست
و در آیینه ی چشمان شقایق نیز
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کس باید گفت:
با تو خوشبخت ترین انسانم ؟؟!!

اگر تنهای تنها شوم
باز هم "خدا "هست
او جانشین همه ی نداشته های من است

ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت
"عَجِل عَلی ظُهورِک"
مگر که نامه ی بیچارگان جواب ندارد...

از مهرِ زُمختِ سکوت ... بر لبهایی که زیر این نقاب سیاه پنهان است، خسته ام خسته... کاش می توانستی برای یک لحظه به این لحظه بیندیشی که دل من بدون نوشتن خواهد مرد ... 
دستم و دراز کردم
و تنها
می خواستم برای اولین و آخرین بار
لمسش کنم !
اما انگار دور بود
و هر چقدر سعی می کردم
باز هم نمی تونستم بفهمم
چرا اونی که من می خوام رو نمی تونم لمس کنم ؟!
که یک دفعه
صدایی بلند گفت : تا حالا فکر کردی چی می خوای ؟
من گفتم : چی می خوام !!
گفت : آره ... چی می خوای ؟
و من هنوز سکوتم رو نشکستم ...

با
اولين حرکت برگ درختان،به خيال نسيم دلخوش کردم
طوفان بود....
برگها را برد!

همه مي پرسند:
چرا شكسته دلت ؟
مثل آنكه تنهايي ؟...
چقدر هم تنها !
پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد...
و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد...
حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟
مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟!
من از قله نمي آيم...
دره هم جاي من نيست...
من شهسوار عشقم
و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند...
جاده ترك برداشته است از استواري من...
من كوله بار خويش را بسته ام...!!!

دلتنگيهايم را به کی بگويم؟
به باد
او که فقط میگريزد
به باران
او که فقط میگريد
به کوه
او که فقط صبوری میکند
ای باد
چه میشد اگر مثل تو گريز پا بودم
ای باران
چه میشد اگر کمی گريه به من قرض میدادی
ای کوه
چه میشد اگر کمی صبر
برايم هديه میفرستادی
دلتنگيهايم را به کی بگويم؟

برايت قصه خواهم گفت:
همين امشب
همين امشب که قلبم داغدار است
به دنبال نگاهت گشت و چون پيدا نکردش
بيقراراست.
برايت ناله خواهم زد
همين امشب
همين امشب که چون ناله زدم من
آسمان گفت که او در شهر خود آرام کنار بستر مادر
به اميد وهواي ديگري خفت .
به يادت اشک خواهم ريخت:
همين حالا
در اين تنهايي غمگين مرد افکن
به ياد خاطرات روشن ديروز
چو مي خواندم برايت قصه قلبم
بسي جانسوز و جان افروز
تو مي گفتي
که قلبم کوه درد است...
